سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خوبید بچه ها؟؟؟؟؟ 

چند وقتی می شه اصلا نشستم بشت کامبیوتر تعجب نکنید هنوز برنامهی فارسی رو رو کامبیوترمون نصب نکردیم رو این حساب (ا-ب-ب-ت-ث...)ببینید نمی تونم سومین حروف البارو بنویسم بس جاش ((ب))می نویسمممممم!! 
.JPG)
شاید بگید خوب مگه مریضی الان به روز کنی بذار زمانی که نصب کردی برنامرو!!! 
اره خوب من وقت زیادی ندارم وقتی می رم مدرسه انقدر سرم گرم می شه اصلا فراموش می کنم کامبیوتری وجود داره
اهان می دونید چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟

روز یکشنبه ی این هفته که گذشت زنگ اخر بود سر کلاس نشسته بودیم زمین شناسی داشتیم همه خوابشون می یومد و خسته بودن ولی من مثل همیشه با این که احساس ضعف و خستگی می کردم محکم نشسته بودم و با دقت به درس معلم گوش می کردم و سوال می برسیدم 

تو کلاس ما من از همه بیشتر سوال می برسم بعضی وقت ها بچه ها از دستم خسته می شن ولی خوب چی کار کنم بیش می یاد دیگه 
البته سوال هام مسخره نیستا معلم زیستمون می گه سوال های من باعث می شه درسو بهتر تدریس کنه(خواهش می کنم )
خلاصه سر کلاس زمین بودیم که صدای جیغ و دست و هورا اومد البته تعجبی نداشت چون این کار دختراس که یکم خوشحال شن جیغ بزنن!!

ولی این صدای خوشحالی هر ۵دقیقه ۱بار تکرار می شد و ما همه داشتیم کم کم شک می کردیم تا صدای در کلاس اومد.
ناظم:نماینده این برگه هارو بده بچه ها !!
نماینده:چشم خانم
بچه ها:چی نوشته؟
نماینده:صبر کن بخونم....((((از طرف وزارت بهداشت به خاطر انفلانزا ۸روز تعطیلمون کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!))))

و این بار نوبت صدای بچه های ما بود که به کلاس های این خبر بهشون نرسیده برسه و باعث تعجبشون بشه هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
همه شاد و شنگول اره خوب خیلی ها مریض بودن هر روز ۶نفری غایب می شدن ولی منو ریحانه با وجود این همه ویروس سرحال و شاداب بودیم !!!!به قول مامانم کسی که روزی ۳کیلو نارنگی و برتقالو لیمو شیرین بخوره همینه دیگه(من) 
من خیلی خوشحال نشدم اخه از درسامون عقب می یفتادیم ما ۴رمین مدرسه بودیم که تعطیل شدیم در تهران ما امتحان نهایی داشتیم بس واقعا عقب افتادیم .gif)
تصمیم گرفتم روزانه که تعطیلم بیاده روی کنم روزی ۱ساعت من عاشق ورزشم دیگه روز اول که گذشت(دوشنبه)
شبش یکی از دوستام مطهره)زنگ زد 
مطهره:حانیه خانم معدنی(مدیر )زنگ زد گفت بیایم مدرسه بی خود تعطیلین باید خودتونو می زدین به سالم بودن تا تعطیلتون نکنن همتون می یاین مدرسه
من:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مطهره:اوهوم.حالا میای ؟
من:اره چرا نیام؟؟؟
مطهره می گفت اکثرا بچه هارو زنگ زده گفتن نمی یان تا درس عبرتی بشه براشون ولی نه من باید می رفتم اگر خودمم نمی خواستم مامانم برتم می کرد از خونه بیرون خلاصه...

ما فرداش رفتیم ۱۰نفر بیشتر نبودیم ۵نفرشون مریض بودن مدیرمون دعواشون کرد گفت برن تو نماز خونه ما گفتیم سالما بیان مدرسه!!
۵نفر دیگه موندیم منو ریحانه و مریم و اذین و انیتا معلمم که واسه ۵نفر نمی یاد رفتیم تو حیاط والیبال و گوجه و دست رشته و وسطی و بند مینتون بازی کردیم تا ساعت ۱۲ که خسته شدیم به معلم ورزشمون گفتیم چی کار کنیم گفت خودتونو بزنین به مریضی برین خونه!!مریضارو می فرستن خونه!!منو ریحانم خودمونو زدیم به مریضی و اومدیم خونه غیر مستقیمم گفتن تا شنبه نیاین چون دیدن واقعا وضع خرابه!!اسم مدرسمون:صابرین منطقه۱

تا امروز که تعطیل بودم این یک ماجرای کوچوی مدرسمون بود من همشو تقریبا تو دفتر خاطراتم نوشتم اونا واقعا اساسی هستن!!

مثل رنگ زدن مدرسمون یواشکی (دیوار مدرسه ابی کمرنگ با شیارهای ابی بررنگ و زرد هست)ما با رنگ سفید گند زدیم دیوارارو که بوی رنگ مدرسرو برداشته بود و ما۳تا داشتیم از خنده غش می کردیم البته بگم من تو این گروه ۳نفره(ریحانه.من.فاطمه)از همه ترسوترممم و وادارشون می کنم به +اندیشی 
و این که از صبحگاها در رفتنمون هر روز دل من درد می گرفت و از جلوی اقای بگ محمدی(سرایدار)رد می شدیم و یک بار ناظم دیدمون و همون موقعه اقای بگ محمدی گفت اینا فیلمشونه و من از خنده ریسه رفتم .
درو رومون بستن و جا موندن بشت در مدرسه و کل کل کردن با اقای بگ محمدی 
بنجر کردن ماشین مدیرموووون
و قایم شدن تو کلاس کامبیوترها و در رفتن از برنامه ی شهادت امام جعفر صادق
و...

انقدر بهم استرس وارد شد که حد نداره اهان اون روزم که مجبور شدم یه زنگ تاریخ خودمو به دل درد بزنم انقدر سخت بود
ما ماجراهایی داریم تو مدرسه هاااااااااااااااااا(البته بدیش فوت بابای یکی از بچه ها بود که من هر کاری کردم تو جمع گریم نگرفت)
اگر وقت کنم بازم می یام ولی خوب با این مامان و بابا و مدرسه و...فکر نکنم
قربون همتووووووووووووووووووووووووووووووووون
دعا فراموش نشه .gif)
فعلا

~~~حانیه~~~ .gif)  
|